شماره خبر :٤٧٣٢٣٧ 

 

تاریخ انتشار خبر : 1394/09/28    ا   ١٣:٠٢
نیاز به یک نظریه مرجع برای وحدت حوزه و دانشگاه
به نظرم به دلیل همان آسیب شناسی ای که عرض کردم الگوی ارتباط حوزه و دانشگاه هنوز باید شفاف تر از گذشته شود، گام های مفیدی را نظام برای ارتباط این دو برداشته است، اما باید این گام ها مقداری دقیقتر و اثر بخش تر باشد.

به مناسبت روز وحدت حوزه و دانشگاه، گفت و گویی را با حجت الاسلام علیرضا پیروزمند، قائم مقام فرهنگستان علوم اسلامی درباره تلاش هایی که تاکنون برای وحدت این دو نهاد به کار گرفته شده، انجام داده ایم. حجت الاسلام پیروزمند همچنین درباره این که چه مبانی ای باعث شده مسئولان به فکر همگام و هماهنگ کردن این دو حوزه مهم علمی در کشور بیفتند، صحبت کرده است. مشروح این گفت و گو در ادامه از نظرتان می گذرد.

* مهم ترین کارکردهای دو نهاد حوزه و دانشگاه در نظام جمهوری اسلامی چیست؟
حوزه و دانشگاه به دلیل تاثیری که در تولید فرهنگ کشور دارند، طبیعتا دو بازوی فرهنگی جمهوری اسلامی ایران حساب می شوند. به همین دلیل هماهنگی دستاوردهای علمی و انسانی این دو مرکز نقش بسزایی در انسجام فرهنگی جامعه دارد که در دو لایحه فرهنگی حوزه و دانشگاه به صورت همزمان ایفای نقش می کنند. در لایه اول به عنوان یک مرکز تخصصی هر دو به پرورش نخبگان و خواص جامعه می پردازند و تحصیلات عالیه افراد در این مراکز رقم می خورد و طبیعتا افراد به تناسب سطح تحصیلات با تغییر سطح نفوذ اجتماعی روبرو می شوند. بنابراین در لایه اول حوزه و دانشگاه از طریق پرورش نیروی متعهد و متخصص به استمرار تولید و فراگیری دانش های تخصصی می پردازند و به واسطه این علوم نیازهای مربوطه در جامعه را پاسخ می دهند، نیازهای فکری تکنولوژیکی و مدیریتی از این طریق پاسخ داده می شود.

در لایه بعد، هم روحانیت و هم دانشگاهیان، تاثیر با واسطه ای در شکل گیری فرهنگ دارند و آن عبارت است از تاثیرگذاری شان در فرهنگ عمومی. به دلیل نخبگی که این افراد پیدا می کنند ضریب نفوذ آنها در میان دیگر اقشار جامعه افزایش می یابد و جامعه آنها را به عنوان افرادی که بهتر مطالب را علی الاصول بایستی بفهمند در نظر می گیرد. لذا به نقطه نظرات آنها، عقیده ها، راهکارها و آسیب شناسی های آنها بیشتر اعتنا می کند و به همین دلیل  در شکل گیری فرهنگ عمومی جامعه هم موثرند.

با این مقدمه ای که عرض کردم حوزه و دانشگاه هم به صورت فردی با مخاطبین مستقیمی که دارند - نخبگانی که در این دو نهاد مشغول به تحصیل هستند - و هم با مخاطبان غیر مستقیمی که دارد – و همچنین، عموم آحاد جامعه در فرهنگ سازی دخیل است.

چه نیازهایی جمهوری اسلامی را به این سمت کشاند که به فکر وحدت حوزه و دانشگاه بیفتد؟
آنچه خاستگاه و نیاز وحدت حوزه و دانشگاه بود این آسیب شناسی بود که دانش ارائه شده در حوزه های علمیه ریشه در کتاب و سنت الهی دارد، اما دانشگاه یک نهادی بوده که خاستگاه آن در دنیای مدرن شکل گرفته است و اگر سابقه آن را بنگریم نهادی وارداتی از غرب به کشور بوده است. هرچند ضرورت استمرار حیات دانشگاه در دنیای فعلی با توجه به فراگیری دانش هایی که در آن ارائه می شود ضروررت دارد، اما به دلیل اینکه بنیاد دانشگاه از نظر فکری بر بنیان های فکری اسلام پایه گذاری نشده است و تربیتی که در دانشگاه اتفاق می افتد به ویژه قبل از انقلاب تربیت ایمان محور نبوده است، طبیعتا این پیوند بایستی اتفاق بیفتد تا هر کدام از این دو مجموعه در ارتباط با هم نقیصه خود را بتوانند مرتفع کنند. به همین جهت برای ایجاد انسجام و ارتقای فرهنگی در جمهوری اسلامی لازم بوده است که به موضوع وحدت حوزه و دانشگاه توجه بیشتری شود.

به نظر می رسد تلاش هایی که بعضا در زمینه وحدت این دو نهاد انجام شده معمولا در راستای تضعیف یکی به نفع دیگری بوده است. این روند را صحیح می دانید؟

این که تلاش هایی که تاکنون شده به این معنا و مقصد بوده است را من قبول ندارم. اما این را تصدیق می کنم برخی از رویه ها ولو به صورت ناخواسته به این نتیجه ای که سوال کردید، منجر شده است و این نتیجه علی الاصول نتیجه خوبی نیست. زیرا به این غایت کشور را سوق می دهد که اعلام بی نیازی نسبت به این دو داشته باشد.

به این معنا که یا حوزه های علمیه بخواهند نقش وحدت را برعهده بگیرند که این هم آفت و زیان های خود را دارد یا در نقطه مقابل، دانشگاه بخواهد در انجام نقش های خود بی نیاز از حوزه باشد، یا فراتر از این حتی  در علوم اصلی حوزوی مانند فقه، اصول و فلسفه و امثال این دانش هایی که به صورت سنتی در حوزه ها تدریس می شوند، وارد شود که موضوعیت حوزه های علمیه را در مرجعیت و پرداختن به این علوم تضعیف کند. این رویه طبیعتا دچار اشکال است. منتها باید ببینیم چه عاملی کشور را به چنین نتیجه ناخوشایندی در برخی مقاطع و مراکز سوق داده است.

به گمانم علت این ماجرا نشناختن مرز فعالیت این دو مرکز و نحوه تعامل آن ها با هم است. لذا حوزه های علمیه برای اینکه نقش فعالتری در علوم انسانی داشته باشند به این متمایل شدند که به دانشگاه وارد شوند و دانش های مربوطه را فرا گیرند وکم کم خودشان به عنوان استاد دانشگاه در مسند تدریس و علم ورزی قرار بگیرند و عملا سهمی از کرسی های دانشگاهی را به خودشان اختصاص دهند. باید ارزیابی کنیم که این قضیه چقدر به اسلامی شدن علوم دانشگاهی منجر شده و چقدر به استحاله افرادی که به این وادی وارد شده اند انجامیده است؟

در نقطه مقابل می بینیم که دانشگاه از زمان رژیم ستم شاهی به دلیل اینکه مرجعیت حوزه های دانشگاهی را از بین ببرد، ابتدا شروع کرد به مطالعات تطبیقی. به ظاهر با این هدف که دانشگاهیان با علوم حوزوی و علوم غربی آشنا شوند. کرسی هایی در فلسفه و فقه و امثال این ها در دانشگاه ها پایه گذاری کردند و به تدریج گسترش یافت و حتی بعد از انقلاب هم تقویت شد و عملا به این مرز وارد شد که مرجعیت حوزه و دانشگاه ها را در این علوم اصیل مورد تردید قرار دهد.

لذا این نتیجه مطلوبی نیست و در عین اینکه حوزویان و دانشگاهیان بایستی تعامل علمی با هم داشته باشند و بیگانه از دستاوردهای علمی هم نباشند اما راهش این نیست که دانشگاهیان حوزوی شوند و یا حوزویان دانشگاهی شوند تا یک تداخل بین سازمانی بین این دو نهاد مهم شکل بگیرد.

به نظر شما نظام جمهوری اسلامی، در شرایطی قرار گرفته که مجبور شده زیر بار وحدت حوزه و دانشگاه برود یا این امر را یکی از برنامه های مطلوب نظام می دانید؟

با توضیحی که در ابتدای عرایضم داشتم مشخص شد که انجام این کار مطلوب است؛ منتها این به معنای به کار گرفتن و مسئولیت حوزه در دانشگاه و یا دانشگاه در حوزه نبوده است. مهم این است که با چه الگویی به سمت وحدت پیش برویم. طبعا نباید وحدت به تعطیل شدن یکی از این دو نهاد بینجامد؛ بلکه باید به گونه ای معنا کنیم که به انسجام و تعامل فعالتر علمی این دو نهاد برای ایجاد برآیند علمی هماهنگ و منسجمی که پاسخگوی نیاز علمی و پیشرفت جامعه باشد برسیم.

هم اکنون وضعیت حوزه و دانشگاه را از لحاظ ارتباط با یکدیگر و حرکت در راستای اهداف نظام چطور ارزیابی می کنید؟

به نظرم به دلیل همان آسیب شناسی ای که عرض کردم الگوی ارتباط حوزه و دانشگاه هنوز باید شفاف تر از گذشته شود، گام های مفیدی را نظام برای ارتباط این دو برداشته است، اما باید این گام ها مقداری دقیقتر و اثر بخش تر باشد.

گام هایی که برداشته شده، به جهت تقویت بنیه اعتقادی دانشگاه ها، واحدهای درسی عمومی اعتقادات و معارف اسلامی و اخلاق برای دانشجویان در نظر گرفته شده است. البته در ارائه این دروس در دانشگاه مقید نیستند از حوزویان استفاده کنند که شاید خود این هم یک نقیصه باشد. به هرحال بخش قابل توجهی از اساتید محترم این نوع دروس، حوزوی هستند و اگر هم نباشند این دروس از سوی حوزویان تدوین می شود و این عملا کمکی بوده که حوزه به دانشگاه داشته است. این کار هم از نظر تقویت بنیان های اعتقادی آنها هم از نظر انسجام سیاسی و پیوستگی سیاسی حوزه و دانشگاه، اقدامی بوده که اثر مفیدی داشته هرچند کافی نبوده است و خود این دروس به اقتضای زمان ممکن است تغییراتی نیاز داشته باشند.

در نقطه مقابل برخی دانشگاهیان به دلیل علاقه های دینی و مذهبی خودشان ارتباط نزدیک تری را با حوزه پیدا کرده اند و همزمان به تحصیل علوم حوزوی پرداخته اند و یا برخی شان با اخذ مدارج علمی در دانشگاه ها وارد حوزه علمیه شده اند و به طور نسبی دانش هایی به حوزه های علمیه داده اند و هم اینکه از نظر پیوند انسانی و فیزیکی این ارتباط برقرار شده است.

علاوه بر این درصدی از حوزویان با علوم دانشگاهی در عرصه های علوم انسانی، اقتصاد جامعه شناسی، علوم تربیتی و مدیریت و امثال اینها آشنا شده اند و به این ترتیب با ادبیات علمی دانشگاه ها آشنایی یافته اند و این یک اندوخته و ذخیره و زمینه لازمی است برای اینکه همزبانی علمی در دانشگاه و حوزه اتفاق بیفتد و بتوانند در اسلامی سازی علوم انسانی با همدیگر تشریک مساعی بیشتری داشته باشند.

اما به نظر می رسد با تاکید بر اسلامی سازی علوم انسانی، حوزه های علمیه باید تحت دانش دینی، خودشان را به حدی ارتقا دهند که اسلامی سازی دانش علوم انسانی را به عهده بگیرند و پاسخ  اسلامیت علوم را به دانشگاهیان بدهند و با ارائه روش تحقیق مناسب و هماهنگ، امکان جریان بخشی این معارف دینی رادر علوم دانشگاهی ایجاد کنند و در نقطه مقابل دانشگاهیان محترم خودشان را ملزم و مقید بدانند که از این دانش و روش بالادستی استفاده کنند برای اینکه به اسلامی سازی علوم انسانی بپردازند.

به طور مشخص و مصداقی کدام بخش حوزه و کدام بخش دانشگاه با وحدت این دو مشکل دارند؟
این سوال باید بهتر طرح می شد. اصولا وحدت حوزه و دانشگاه موضوعی نیست که به بخش خاصی از حوزه و یا دانشگاه مربوط باشد و یا اگر ما بخواهیم بخش خاصی از این را به اساتید خاص و یا طلاب برگردانیم یا متقابلا به دانشجویان، اساتید و مدیران دانشگاه، درست نیست.

به نظرم مجموعه حوزه و دانشگاه و همه افرادی که در سطوح کلی این مجموعه قرار دارند بایستی خود را در قبال اینکه این موضوع نتوانسته تا جایی که لازم است پیشروی کند، خود را مسئول بدانند و هیچ بخشی از حوزه و دانشگاه نباید خودشان را بی تفاوت به این مسئله بدانند. اما آن روندی که بایستی متقابلا توسط مجموعه این دو نهاد اتخاذ شود تا بتوان به نتیجه خوبی رسید این است که به یک نظریه پایه و مرجع در اسلامی شدن علوم انسانی برسیم که این نظریه مرجع، مبنای فکری و طراز فکری حوزه و دانشگاه باشد و مبتنی برآن الگوی تحول علمی را ایجاد کنیم و سپس مبتنی بر این الگوی ساختاری به پیوند حوزه و دانشگاه برسیم. این الگوی ساختاری آنگاه نقش سطوح مختلف این نهاد یعنی چگونگی پیوند مدیران حوزه و دانشگاه و چگونگی پیوند اساتید حوزه و دانشگاه را با هم و چگونگی پیوند مدنی حوزه و دانشگاه را با هم باید قاعدتا مشخص کند.

* مصاحبه از ندا فراهاني

نسخه چاپي ارسال به دوست

خروج