امروز : پنج شنبه ٠٥ ارديبهشت ١٣٩٨
 


شماره خبر :٤٧٢٣٩٥ 

 

تاریخ انتشار خبر : 1394/09/24    ا   ١٠:٠٣
گفتگویی خواندنی با استاد نمونه دانشگاه الزهرا (س)
اساتید از پتانسیل دانشجویان استفاده نمی کنند
نقش آموزش خیلی مهم است. مدرسه‌ای که من می‌رفتم، معلم‌ها اکثرا خارج از کشور درس خوانده بودند و تکنیک‌های آن‌ها را با خودشان آورده بودند. با روشهای متفاوت آن‌ها از‌‌ همان بچگی آشنا شدم

عرق ملی، عشق به یاد دادن و یاد گرفتن، دغدغه علمی داشتن، باور داشتن به استعداد و توانایی جوان ایرانی و... همه چیزهایی هستند که او را وامی دارد تا علیرغم تحصیل در آمریکا و علیرغم وجود فرصت‌های شغلی مناسب‌تر، معلمی در دانشگاه را به همه چیز، ترجیح دهد. دکتر گلنار مهران که هر سه مقطع کار‌شناسی، ارشد و دکتری را در آمریکا گذرانده است، پس از ۲ سال تدریس در دانشگاه کالیفرنیا به ایران بازمی گردد و خیلی زود کار خود را در دانشگاه الزهرا (س) آغاز می‌کند. ۲۴ سال سابقه تدریس در دانشگاه‌های الزهرا (س)، شهید بهشتی و علامه طباطبایی و تجربه‌های ارزندهٔ او در دوران تحصیل و تدریس ما را بر آن داشت تا پای صحبت‌های شیرینش بنشینیم.

- چرا همه شما را به عنوان استاد نمونه می‌شناسند؟
این را که باید از دانشجو‌ها بپرسید؛ اما دیروز داشتم با خودم فکر می‌کردم که چطور می‌شود کسی دلش می‌خواهد در کارش موفق باشد؟ دیدم ترکیبی از مسائل، نقش دارند. مثل همین عشق معلمی که همیشه با من بوده و بی‌ارتباط نیست به نوع خانواده‌ام که ارزش زیادی برای تدریس قائل بودند. الگوهایی از اساتید یا رؤسای دانشگاه که دور و برم در خانواده وجود داشتند و خیلی خوب با دانشجو‌های شان برخورد می‌کردند، این را از مهمان‌های ثابت شان که‌‌ همان بچه‌ها بودند می‌فهمیدیم. یک علاقه‌هایی به این شکل از ابتدا در من وجود داشت. البته کلیدی‌ترینش، وابستگی زیاد خودم به درس خواندن، دانشگاه و لذت‌هایم از همه دوران دانشجویی‌ام بوده که به خاطر آن‌ها می‌خواستم ذره‌ای از آنچه چشیده‌ام را به دانشجویانم منتقل کنم. همیشه ایجاد شوق یادگیری در دانشجو برایم مهم‌تر از آموختن ۱۰۰% یک علم بوده است.

- چطور این کار را انجام می‌دهید؟
نقش آموزش خیلی مهم است. مدرسه‌ای که من می‌رفتم، معلم‌ها اکثرا خارج از کشور درس خوانده بودند و تکنیک‌های آن‌ها را با خودشان آورده بودند. با روشهای متفاوت آن‌ها از‌‌ همان بچگی آشنا شدم. دبیرستانم یک دبیرستان بین المللی بود. ۶۰ درصد معلم های ما خارجی بودند. اینکه می‌گویم خارجی نه به معنای ملیت شان. منظورم روشهای متفاوتی است که با آن آشنا می‌شدم. یعنی ما شاید فقط دو تا درس داشتیم که حفظ کنیم و بیاییم امتحان بدهیم. همه معلم‌های ما چه ایرانی، چه خارجی، از منِ۱۳ ساله، منِ ۱۴ ساله می‌پرسیدند: «تو چی فکر می‌کنی؟ نظر تو چیه؟ راجع به چه موضوعی علاقه‌مندی که تحقیق بکنی؟» تحقیق از ۱۴ سالگی برایم جا افتاده بود. یک لیست کتاب، تابستان‌ها می‌دادند به ما و می‌گفتند که بخوانید، خلاصه کنید، بعد از تابستان بیایید راجع به کتاب صحبت کنید. یعنی من فکر می‌کردم آموزش همین است. ما فکر کنیم، ما حرف بزنیم و معلم به عقاید ما احترام بگذارد و ما به عقاید معلم احترام بگذاریم. او هم به وقتش جدی باشد هم اهل خنده و شوخی. حتی شماره تلفن منزلش را داده بود که زنگ بزنیم موقع ناراحتی حرفمان را بزنیم یا درد و دل کنیم. به دانشگاه که رسیدم بُعد علمی‌اش قوی‌تر شد. ما با چند تا از استادانمان با هم سوار اتوبوس می‌شدیم، مسیرمان مشترک بود. اگر نشریه‌ای راجع به رشته خودم منتشر می‌شد، فوری می‌دیدم استادم مشغول مطالعه است. یعنی یک لحظه غافل نبود. نشریه را که می‌خواند، فردا یا پس فردا حتما بحثش سر کلاس مطرح می‌شد.

- یعنی به روز بود!
به روزِ علاقه‌مند، نه به روز بی‌محتوا. دغدغه‌اش این بود که علم جدید و کارآمد به دانشجو بدهد. یک وقتی که همه‌مان منزل استاد راهنما دعوت شده بودیم جمله‌ای گفت که من هیچ وقت فراموش نمی‌کنم. حرفش این بود که ما یک مشعلی از علم و معرفت دستمان هست، تا می‌توانیم این مشعل را روشن نگه می‌داریم، بعد می‌دهیم به شما. شما این را روشن ترش کنید و به نسل بعدی بدهید. یعنی من فکر می‌کردم باید از استادم بهتر باشم. پس، بعد از من هم باید قاعدتا بهتر از من باشند. نقش استاد، نقش معلم، نقش خانواده بی‌‌‌نهایت در انگیزه دادن به دانشجو موثر است.

بنابراین، این آموزش غیرمستقیم بود که به من کمک کرد تا الان بتوانم در کلاس نسبتا موفق عمل کنم. این‌ها بود که بیشتر تاثیر داشت تا اینکه کسی بیاید برای من کارگاه آموزشی بگذارد.

-پس شما به کارگاه‌های آموزشی اعتقاد ندارید؟ مثل آموزش‌هایی که برای معلمین مدارس می‌گذارند.
نه. شاید الان کارگاه خیلی هم خوب و البته واجب باشد، به دو دلیل. یکی اینکه همه رشته‌ها علوم انسانی نیستند. مخصوصا بعضی از رشته‌ها که واحدهای آموزشی زیادی سر کلاس نداشتند و کلاس داری بلد نیستند. و علت دیگر طبق مشاهدات خودم این است که قدیم بیشتر اساتید دور و بر خودم، در خانواده‌های فرهنگی رشد کرده بودند. از بچگی در خانه‌هایی درس خواندند که کتاب جزو اصلی زندگی شان بود. اما الان ممکن است کسی را ببینیم که مثلا اولین خانمی است در خانواده که دنبال تحصیلات رفته است. یا پسری که پدرش در کار کسب و تجارت و کشاورزی و... بوده و در فرهنگ و فضای متفاوتی بزرگ شده‌اند. یادم هست که می‌رفتیم منزل یک استاد. می‌دیدیم نه مبلمانی دارد و نه خانه آنچنانی و پذیرایی خیلی مختصری می‌کند. اما از زمین تا سقف کتاب چیده. اصلا جای نشستن نداشتیم. بنابراین اینطور تفاوت‌های فرهنگی موثر است. شاید الان بعضی اساتید دغدغه‌های دیگری به جز دغدغه‌های علمی دارند. من وقتی می‌رفتم مسافرت، می‌دانستم فلان استاد در فلان زمینه در حال تحقیق است، برای استادم کتابی در‌‌ همان زمینه سوغات می‌بردم. ولی بعد‌ها دیدم همکاران خودم هم اگر می‌خواهند برایم هدیه بگیرند یا سوغاتی بیاورند چیزهای دیگری غیر از کتاب می‌آورند.

- البته شاید بعضی از لحاظ علمی قوی باشند، اما روش و شیوه‌های تدریسشان ناکارآمد و قدیمی است. ارزیابی شما از وضعیت اساتید چطور است؟
ببینید. من چون سر کلاس همکارانم نیستم، نمی‌توانم قضاوت کلی داشته باشم. اما اینکه از بچه‌ها گاهی می‌شنوم فلانی روش سنتی دارد یا جذاب تدریس نمی‌کند، فکر می‌کنم به خاطر این باشد که ما به‌‌ همان شکلی درس می‌دهیم که به ما درس داده‌اند. همانطور تکلیف می‌خواهیم که از ما خواستند. بعد از سال دوم لیسانس، کسی از من نخواست چیزی را حفظ کنم. چون وقتش بود که بگویند نقد و تحلیل داشته باش، فکر کن، کتاب بخوان، مقاله بنویس. پس من طبیعتا مدل دیگری را برای تدریسم بلد نیستم. ما همکارانی داریم که استادان به نامی در سطح کشور داشتند، اما به گفته خودشان چیز زیادی از آن‌ها یاد نگرفته‌اند. بعد وقتی ازشان می‌پرسم که شما در کلاس‌هایتان کار دیگری می‌کنید؟ می‌گویند: نه، ما هم‌‌ همان شیوه را داریم. یعنی در شکل و شیوه‌ای که خودشان هم از آن شکایت داشتند، تغییری نداده‌اند.

بعضی‌ها معتقدند که اصلاح باید از اول شروع شود. به خود من می‌گویند بابا فلانی! چه کار داری؟ این کار‌ها باید از مدرسه شروع شود. ولی من اعتقاد دارم هرچیزی را از هرجایی می‌شود شروع کرد. این کار را کرده‌ام و جواب هم گرفتم. وقتی من روز اول به دانشجو‌ها می‌گویم شما باید مقاله بخوانید و نقد بنویسید، می‌بینم که مخالفند و جا می‌خورند. می‌گویند ما نقد کنیم؟ چطور نقد کنیم؟ بعضی می‌گویند استاد من حاضرم ۵ تا کتاب بخوانم و امتحان بدهم، ولی تحلیل و نقد ننویسم. اما یواش یواش با این روش کنار می‌آیند.

- شیوه تدریس تان را بیشتر شرح می‌دهید؟
خب؛ طبیعتا بخشی از آن‌‌ همان دانشی است که دانشجوی ما باید داشته باشد. اول باید یک چارچوبی به دانشجو بدهم که بداند باید کارش را چطور آغاز کند. این بخش وظیفه من است. ولی بعد، مقاله‌ها یا کتاب‌هایی مشخص می‌کنم تا نقد و تحلیل کنند. یک بار در جلسه‌ای داشتم درباره پروژه کار‌شناسی می‌گفتم که دانشجو‌ها در مصاحبه به این نتیجه رسیده‌اند. یکی از همکاران گفت مصاحبه؟ مگر دانشجو‌ها مصاحبه می‌کنند؟ مگر کار کتابخانه‌ای انجام نمی‌دهند؟ گفتم: نه، مصاحبه می‌کنند. الان در دانشگاه، کلی از دانشجوهای ما را به خاطر همین مصاحبه‌ها می‌شناسند.

- این شیوه رضایت دانشجو‌ها را هم به همراه داشته است؟
آن دسته‌ای که ناراضی هستند و اضطراب دارند، می‌آیند و ابراز می‌کنند. سعی می‌کنم در این دام نیفتم که اجازه کار نکردن به دانشجو بدهم. می‌گویم بیا با هم کار را پیگیری کنیم، من کمکت می‌کنم. اما به نظر می‌آید که نمره‌های ارزشیابی، رضایت بچه‌ها را نشان می‌دهد. سوالات ارزشیابی هم خیلی برایم اهمیت دارد، چون می‌توانم در تک تک پارامتر‌ها و هر ترم خودم را مقایسه کنم و به اشکالاتم پی ببرم.

- پیش آمده که به خاطر ارزشیابی‌ها در کارتان تغییری ایجاد کنید؟
اینکه برگردم به شیوه سنتی نه. بیشتر سعی کردم از نگرانی بچه‌هایی که اضطراب دارند، کم کنم. مثلا می‌گویم شماهایی که از نقد و تحلیل کردن نگرانید، دفعه اول که نقد کردید به من بدهید، من می‌خوانم و برمی گردانم. اینطوری کمی اضطرابشان کم می‌شود. یا مثلا می‌گویم: ببین این قسمت کارت خیلی خوب بود. اعتماد به نفس می‌گیرند. من این را هم از اساتیدم یاد گرفتم. ارزیابی آن‌ها همیشه با خوب شروع می‌شد. اینجا خوب بود، این‌ها متوسط بود، در این زمینه می‌توانی بهتر کار کنی. هیچوقت تحقیرم نکردند. در مورد دانشجوهای خودم، مثلا بار اول که کارشان ضعیف است، می‌گویند: دیدید استاد ما نمی‌توانیم؟ من می‌گویم می‌خواهی یک بار دیگر سعی کنی؟ دفعه دوم کارش بهتر می‌شود. این روند پیشرفت را که می‌بینند خیالشان راحت می‌شود. من ۱۰ سال در دانشگاه علامه طباطبایی استاد مدعو بودم. شاید باور نکنید، یک بار امتحان ساعت ۱ شروع شد و تا ۶ بعدازظهر طول کشید. آنقدر که بچه‌ها نظر دادند و نوشتند.

چطور امتحان می‌گیرید؟ از بچه‌ها کتاب و جزوه می‌خواهید یا نظرات خودشان را؟
بالاخره یک دانش و علمی در هر کلاسی مطرح می‌شود. مثلا: در رشته تخصصی خودم که آموزش و پرورش تطبیقی ست، نظریه‌ها و روش‌ها و چارچوب‌ها را می‌گویم. دلم می‌خواهد ببینم که دانشجو یاد گرفته یا نه. بقیه مطالبی که می‌خواهم، بیان کاستی‌های آن و از این دست مطالب تحلیلی ست. در واقع نقد و مقاله تحلیلی و امتحان، نمره پایان ترم را تشکیل می‌دهند. و بعد از تحویل برگه، می‌بینم که بخش دانش کلاسی ۲ صفحه است، اما نظرات شان ۶ یا ۸ صفحه. چیزی که در این باره شاید خیلی مهم باشد این است که دانشجو احساس امنیت بکند. سر کلاسم سعی می‌کنم همه عقاید را بپذیرم، همه عقاید محترم باشد. چون بالاخره در علوم انسانی هرکسی نظر خاصی دارد. بنابراین، وقتی من سر کلاس به دانشجو می‌گویم به نظرات بقیه احترام بگذار، نمی‌توانم موقع امتحان چون نظرات این دانشجو با من متفاوت بود، نمره کمتری به او بدهم. گاهی می‌پرسند: استاد من اگر نظرم با شما مخالف باشد، شما چه می‌کنید؟ می‌گویم: تو استدلالت قوی باشد، من به تلاش و استدلالت نمره می‌دهم. این باعث احساس امنیت دانشجو می‌شود و تا به حال این شیوه جواب داده است. نمی‌توانم بگویم همه خوشحال و راضی هستند، اما حداقل قدرت تحلیل و استدلال را تا حدی کسب می‌کنند.

- پس شما پایه‌های تولید علم را در کلاس‌هایتان قوی می‌کنید. چیزی که دیگر کمتر دیده می‌شود.
بله. در واقع آن حس اعتماد به نفسی که دانشجو پیدا می‌کند خیلی مهم است. گاهی سر کلاسی می‌روم و می‌بینم بچه‌ها با ناراحتی می‌گویند: «یکی از استادها گفته: ما که جوون بودیم اینجوری بودیم شما‌ها می‌خوایید چی بشید؟ آخه این چه وضعشه؟» خب این تفاوت بین نسل‌هاست. همیشه بوده و از بین نمی‌رود. اما تحقیر و تمسخر کردن‌ها به کجا می‌رسد؟ یادم هست زمان تسخیر سفارت آمریکا بود و من هم در آمریکا درس می‌خواندم. هر شب گروگان‌ها را از تلویزیون نشان می‌دادند و تبلیغات منفی می‌کردند.‌‌ همان وقت منتظر بودم استادی سر کلاس به من طعنه‌ای بزند یا مسخره کند. اما اینطور نبود. حتی یک بار دانشجویی آمد با من برخورد کند، استاد جلویش را گرفت. آن دانشجو گفت: «اینا گروگان گیرن، راهزنن.» (هنوز تروریست نشده بودیم!!) استاد به دانشجوی آمریکایی خودش گفت: «شما برو بیرون یه کم استراحت کن، یه کم آروم شو بعد برگرد با هم بحث کنیم.» از این نمونه‌ها زیاد داشتیم. این اتفاقات را که می‌دیدم امروز در درسم تاثیر می‌گذارد. اگر یک دانشجویی به خودش حق بدهد که به دانشجوی دیگری به خاطر عقیده‌اش، به خاطر مرامش، حجابش و یا برعکس، توهین کند این برایم قابل قبول نیست. دانشجو وقتی می‌تواند نقد و تحلیل کند که فضای امن برایش وجود داشته باشد. خیالش راحت باشد که نه من روی حرفش داوری ارزشی می‌کنم و نه اجازه می‌دهم کسی توهین کند.

- به نظرتان دانشگاه چقدر در تربیت نیروی مفید برای جامعه موفق بوده و بازدهی علمی داشته است؟
با توجه به حوزه علوم انسانی که خودم شناخت دارم، می‌دانم که خیلی موفق نبوده است. چون کمتر از پتانسیل دانشجو استفاده کرده است. ما یک نیروی عظیمی داریم که مقدار کمی را توانستیم به مرحله‌ای که خودشان احساس مسئولیت کنند، برسانیم. خیلی از ما پتانسیل زیاد دانشجو‌ها را متوجه نشدیم. من به جوان‌ها خیلی امید دارم. ولی اگر دادگاهی باشد ما اساتید متهم هستیم. چون آن خاک حاصل خیزی که این گل رشد کند، بوده و ما جلویش را گرفتیم. همین قدر که رفت خواند و حفظ کرد، گفتیم کافیست. حالا هم دانشجو تبدیل شده به یک پژوهشگر که مقاله بنویسد و منِ استاد اسمم را بزنم پای مقاله تا برای خودم امتیازی داشته باشد. تایید حرفم هم این است که بچه‌های ما اینجا که هستند، معمولی هستند، خوب هستند. اما پایشان را که از ایران بیرون می‌گذارند، نبوغشان شکوفا می‌شود. اتفاقا وقتی می‌رویم خارج از کشور این بچه‌ها افتخار ما محسوب می‌شوند. پس چرا نتوانستیم اینجا پرورش شان بدهیم؟ چرا ما استفاده نکردیم؟

- پیشنهادتان برای اصلاح این وضعیت چیست؟ برای به کارگیری پتانسیل دانشجو‌ها؟
شاید یک بخشی‌‌ همان برگزار کردن دوره‌های آموزشی برای اساتید جوان‌تر باشد. اما من فکر می‌کنم مطالبات خود دانشجو‌ها موثر‌تر است. نه به صورت خصمانه و بدهکارانه. به دانشجو می‌گویم خودتان بدانید چه می‌خواهید، بعد از استاد مطالبه کنید. بالاخره از ۱۰۰ نفر ۲۰ نفرشان شاید همکاری کنند. بعد، آن ۲۰ تا به ۲۰ تای دیگر منتقل می‌کنند. ولی اگر دانشجو بی‌تفاوت باشد و مطالبه نداشته باشد و یا بد بیان کند، نتیجه نمی‌گیرد.
پس این اصلاح از پایین به بالا بیشتر جواب می‌دهد. کار دولتی برنمی دارد. شاید جوان بودم فکر می‌کردم که دولت باید بیاید چنین و چنان کند، ولی الان فکر می‌کنم خودمان باید کار کنیم.

- فکر می‌کنید در غرب چطور این اتفاق افتاد؟ آن‌ها چه مسیری را طی کردند؟
ما خودمان آموزش و پرورش تطبیقی می‌خواندیم. بچه‌های ما اغلب کسانی بودند که مثل دانشجوهای جامعه‌شناسی، فکرشان باز‌تر بود. تفاوت‌ها را بیشتر پذیرا بودند. دغدغه‌های سیاسی و اجتماعی داشتند. اصطلاحا فضول محله بودیم. آمریکای لاتین چه خبر است؟ استعمار دارد چه کار می‌کند؟ امپریالیزم چه می‌کند؟ انقلاب‌های همه جای دنیا به ما ربط داشت. یک استادی را می‌خواستند برایمان بیاورند، درجه یک. اما از نظر فکری خیلی راست و جمهوری خواه بود. از آنهایی که با اعتصاب دانشجو‌ها علیه جنگ ویتنام، مخالف بود و با جنگ موافق بود. ما هم که از این ماجرا‌ها اطلاع داشتیم، رفتیم به مدیرگروه اعتراض کردیم و نامه نوشتیم برای رییس دانشگاه که ترجیح می‌دهیم چنین کسی نباشد. چون شاید ۱۰ درصدی، دانشجو‌ها در انتخاب استاد حق نظر داشتند. بعد رییس دانشگاه به ما جواب داد که شما‌ها که آنقدر اعتقاد دارید به آزادی بیان و... بهتر نیست یک نفر از یک طرز فکر دیگر را هم بپذیرید؟ دیدم ما که آنقدر دم از آزادی بیان می‌زنیم، از همه دیکتاتورتریم. خب بگذاریم او هم بیاید حرفش را بزند. می‌خواهم بگویم آنجا دانشجو مطالباتش را دارد و فوری سیاسی نمی‌شود. دانشجو ترس ندارد که سر کلاس نمره‌اش کم شود. زمان ما لااقل اینطور بود. آن زمان لابی صهیونیست‌ها خیلی قوی بود. یکی از استادان خودم زمانی که می‌خواستم تدریس کنم، خیلی من را به خاطر عقایدم اذیت کرد. صهیونیست بود. یک درسی که خودم با عنوان «تحول اجتماعی در آموزش خاورمیانه و شمال آفریقا» برای ارائه طراحی کرده بودم، آمد در جلسه گروه، اسم‌های بچه‌های کلاسم و خودم را مسخره کرد. از بین۲۰ نفر دانشجوی دکتری، ۹ نفرشان مسلمان بودند و از نامشان مشخص بود. می‌گفت: نگاه کنید همه مسلمان‌ها را دور خودش جمع کرده است. حتما در طرح درسش هم یک «مرگ بر اسراییل» دارد.

من طرح درسم را بردم نشان دادم. گفت: ببین! خب راست می‌گفت، من نمی‌توانستم اسراییل را قبول کنم. آن دوره هم دانشجوی اسراییلی داشتم هم فلسطینی. اول خیلی برای هم شاخ و شانه می‌کشیدند. طبیعتا هیچ وقت عقاید هم را قبول نکردند. ولی توانستند همدیگر را تحمل کنند. بعد از اتمام دوره، از دانشجو‌ها پرسیدند: ایشان موقع درس دادن تعصب داشته؟ ضد اسراییلی بوده؟ دانشجو‌ها گفتند که استاد از اول موضعش را مشخص کرد و گفت من نمی‌توانم قبول کنم یک کشوری اینطور شکل بگیرد. ولی نه در نمره دادن تبعیض گذاشت نه جلوی حرف زدنمان را گرفت. خب آنجا چون با تنوع بالای فکری رو به رو بودیم، ظرفیت‌ها افزایش پیدا می‌کرد. مجبور بودیم اینطور باشیم. وقتی همکلاسی من می‌نشست کنارم و می‌گفت همه فلسطینی‌ها را باید ریخت توی دریا و من یک جوری نگاهش می‌کردم، استاد فوری می‌گفت: گلنار برو آن طرف بنشین. برای اینکه می‌دانست الان درگیری ایجاد می‌شود. اینکه منتظر باشیم کسی از بالا بیاید و درست کند _انشالله که بیاید_ ولی اگر هم نیامد ما خودمان نباید بیکار بنشینیم. مخصوصا در نسل جوان. مطمئن باشید امکان پذیر است. یک بار یکی از همکاران از من پرسید: تو به همه دانشجوها۲۰ می‌دهی؟ گفتم: نه. گفت: ۱۹ می‌دهی؟ گفتم: نه. گفت: کسی از کلاس تو می‌افتد؟ گفتم: بله. گفت: موقع پایان نامه هرکار دلشان بخواهد می‌کنند؟ گفتم: نه. بعد‌ها فهمیدم می‌خواست بداند چرا دانشگاه از من تقدیر می‌کند یا نمره ارزشیابی‌هایم بالاست. حقیقت این است که من دلم می‌خواهد دانشجو خوشحال باشد. من به کارم علاقه دارم که اینطور می‌شود. مسلما اگر دغدغه‌ام این باشد که آخر هفته حتما به مهمانی، خرید یا تفریح بروم، دیگر از دانشجو نمی‌خواهم نقد بنویسد. چون باید‌‌ همان نقد را بخوانم، وقت نمی‌کنم. در غیر این صورت، آخر ترم تست می‌دهم، با کلید تست راحت تصحیح می‌کنم. اوقات فراغت هم به خرید و مهمانی خودم می‌رسم. اما وقتی یادم می‌آید یک استاد ژاپنی را که در سخت‌ترین شرایط زندگی خودش برای منِ دانشجوی ایرانی، وقت صرف می‌کرد و کمکم می‌کرد، چرا من، برای دانشجوی هم وطنِ خودم وقت نگذارم و کار نکنم؟ پس ما باید تلاش خودمان را بکنیم و انشالله می‌توانیم.

*گفتگو از پریسا زارع

نسخه چاپي ارسال به دوست

خروج